معلم کیست عشق و کنج خاموشی دبستانش / سبق نادانی و دانا دلم طفل سبق خوانش
ز هر کس ناید این استاد شاگردی نه هر کوهی / بدخشان باشد و هر سنگپاره لعل رخشانش
زبان جز بی زبانی نیست این نادر معلم را / دریغا در همه عالم ندانم کس زباندانش
کجا در جمع نادانان تواند کسب جمعیت / کسی کز فکر دانایی بود خاطر پریشانش
دلی کو ذوق نادانی چشد هر دفتر دانش / که بندد نقش کلک عقل شوید ز آب نیسانش
طویل الذیل طوماری ست شرح علم نادانی / که در عمر ابد نتوان رسانیدن به پایانش
شهودالحق فی الکونین یک نکته ز مضمونش / سوادالوجه فی الدارین یک نقطه ز عنوانش
تصور کی توان کرد از کسی تصدیق این معنی / اگر نبود معرف کشف و حجت ذوق و وجدانش
ز خاک فقر در کوی ارادت ساختم کاخی / که کم خواری و کم خوابی و کم گویی ست ارکانش
نیابی ساحت درگاه جز میدان اسلامش / نبینی صفه دهلیز جز ایوان ایمانش
درون آی از در و دهلیز طی کن تا عیان بینی / ز بام و روزن اندر تافته خورشید احسانش
در اندر کاخ بستانی ست سر تا سر گل و ریحان / رضای دل گل خندان و طیب خلق ریحانش
ز هر جانب درختی شاخها پر میوه حکمت / خروشان در هوای شکر مرغان خوش الحانش
خسان را نیست در وی ره که بر دیوارها پرچین / نهاد از خار حفت بالمکاره دست دهقانش
بیابانی ست هایل کعبه مقصود را در ره / که بی قطع امید از خود بریدن نیست امکانش
گر آری رو در آن کعبه چو ریگ گرم زیر پا / سپردن بایدت صد کوه آتش در بیابانش
شود هر خار قلابی به قصد جذب جان از تن / اگر دل خسته ای بالین نهد زیر مغیلانش
نشاید بارگی این راه را جز ناقه شوقی / که باشد باد حسرت پای و کوه درد کوهانش
رسی از سیر این ناقه سوی مقصد ولی وقتی / که یابی زاختصاص ناقة الله داغ بر رانش
خدنگی محنتی کز شست فقر آید نهال آسا / بکن سینه به زخم ناخون اندوه و بنشانش
که دانم عاقبت گردد درختی بارور زانسان / که پیرامون خود جاوید یابی میوه افشانش
چو صوفی دامن همت کشد بر طارم وحدت / گریبانی کند دوش فلک را عطف دامانش
وگر در جست و جوی قربت آرد در گریبان سر / فتد زه بر کمان قاب قوسین از گریبانش
تنی کش نیست در جان جنبش دردی جمادی دان / که داده نقش پرداز طبیعت شکل انسانش
بود هر درد را درمان عجب دردی ست بی دردی / که ننهاده خرد در حقه های چرخ درمانش
دو شاخ لا شود در کفر غل گردن سالک / چو بگشایند در الا به وحدت چشم عرفانش
میان لا و الا یک الف فرق است ور نبود / در الا آن الف با لا شمارد عقل یکسانش
خواطر چون مگس کردند غوغا بر دل از هر سو / چو گفتار لب از شهد شهادت ساخت مهمانش
چه امکان چاشنی زان شهد بی رنج مگس دل را / نگشته آستین صولت پیران مگسرانش
زمرد کوری افعی بود و افعی نفست را / زمرد نیست جز پیری که با خضر است پیمانش
چو خواهی در عرفان در دلش جا کن که غواصی / که دارد در طلب نبود گزیر از غوص عمانش
چو باشد پشت خم گشته چو چوگان در رکوع او را / نماید نه فلک سرگشته گویی پیش چوگانش
چو رخش همتش جولان کند این توده غبرا / بود مشتی غبار انگیخته در وقت جولانش
خطا گفتم که جولان کی انگیزد غبار آن کس / که باشد شهپر روح القدس جاروب میدانش
نیابی سر فقر از ناجوانمردی که دست دل / بود گاه نثار حاصل کونین لرزانش
سر این رشته گر خواهی ز دوک پیر زالی جو / که باشد کهنه چرخی پیش زانو چرخ گردانش
ز جانان لعن عاشق باژگون نعلی ست تا ناگه / نگردد پرده دیده خیال قرب جانانش
چو در مشهود خود فانی شود محروم ازان دولت / شود دید فنا بار دگر ز اسباب حرمانش
به عصیان طعنه بر آدم زدندی قدسیان ز اول / ولی آخر همان آمد بر ایشان وجه رجحانش
کجا آدم شدی مرآت کامل گر نیفزودی / جمال عز مسجودی ز خال ذل عصیانش
مگو هر ساده را عارف که مشکل گوهر افشاند / بخار پارگین هر چند خوانی ابر نیسانش
مسبب دیده صاحبدل چه بیم از فوت اسبابش / ز دریا رسته نیلوفر چه باک از قحط بارانش
رسد صد تیرگی از بار توشه مرد این ره را / اگر خود قصر مهر و مه نهد گردون در انبانش
حریص از بهر یک لب نان نهاده کوه غم بر دل / چه حاصل گفت و گوی از قانعان کوه لبنانش
مخور خون بهر طعمه از کلاغی کم نیی کو را / توکل چون درست آمد برآمد از زمین نانش
ز منان بهره کی یابد گدا طبعی که در منان / اگر نی نام نان باشد نیاید یاد منانش
چه پیچی گنج نامه تا نهی در جیب ازان ترسم / که یابی ماری اندر جیب خود بر خویش پیچانش
ز چاه طبع بالا چون رود زر دوست کز هر سو / سوی پستی کشان محکم میان بگرفته همیانش
ز حرص گنج، گنج حرص شد دنیاپرست اینک / به گرد گنج حلقه کرده همیان همچو ثعبانش
چه زر خواهی به دریوزه گره بست از در آن کس / که تا زر نیست نگشاید گره ز ابروی دربانش
به زیر خانه طینت تو را گنجی ست پنهانی / که پر کرده ز کان کنت کنزا فضل یزدانش
مزن از مشتهاهای دل آن را مشت های گل / که ناید حاصل گنجت به کف ناکرده ویرانش
نشاید رخ به پیش هر عوان دستار خوان کردن / ز مرغ و میوه بر خوان گر چه هست انواع و الوانش
خورد آب از نم چشم یتیمان میوه باغش / چکد خون دل بیوه زنان از مرغ بریانش
چنان بسته ست غفلت راه عبرت بر دل خواجه / که هرگز دل به مرگ خود نرفت از مرگ اقرانش
به خلعت های مال و جاه عیب خویشتن پوشد / زهی رسوایی آن ساعت که سازد مرگ عریانش
به تکفینش مزن کافور بر کتان که نرهاند / ز گرمای قیامت هرگز آن کافور کتانش
به سیمین ساعد شاهد مبر دست هوس چندین / که ترسم پیچد آخر پنجه عقل تو دستانش
نظر مگشا به چشم او مبادا موی افزونی / دمد چشم دلت را از خیال موی مژگانش
بهی کم جو ز سیب غبغب او کآخر اندر دل / هزاران قطره خون بینی گره از نار پستانش
هلاک کور باشد چه چو چشم عاقبت بینت / ز شهوت کور گشته بر حذر باش از زنخدانش
دلم گر گوید از مهرت سپندانی ست بر آتش / مشو غره که سندان درج باشد در سپندانش
جمال دل طلب کن نی جمال گل که گر چون خور / جمال دل شود تابان شوند آفاق حیرانش
نمایش هاست دل را جاودان ز آیینه هستی / وز آن اندک نموداری بهشت و حور و غلمانش
بهشت ار بایدت از نفس رو در عالم دل کن / که دوزخ نفس توست و خویهای زشت نیرانش
چرا از خویشتن بیرون رود عارف تماشا را / شکفته در درون از غنچه دل صد گلستانش
ز نزهتگاه معنی هر که آرد روی در صورت / بود آب روان زنجیر و صحن باغ زندانش
درخت علم کم نه از جهالت نام آن بی دین / که تیغ و نیزه باشد در غلاف اوراق و اغصانش
به دینداری بساط افکنده هر جا دین براندازی / که از دین و دیانت بهره کم داده ست دیانش
چه داند رخنه اسلام بستن نامسلمانی / که افتد رخنه در اسلام اگر خوانی مسلمانش
در خلوت سرا درویش بر سلطان ازان بندد / که مرغ انس می پرد ز های و هوی سلطانش
اگر پا بر هوای خود نهد رهرو ازان خوشتر / که باشد در هوا زیر قدم تخت سلیمانش
اسیر نفس باشد بنده درویش را بنده / اگر خود بنده فرمان بود ایران و تورانش
شه آتشدان و آتشگیر این مشتی عوان خس / که بهر خان و مانها سوختن باشند اعوانش
حذر کن ای عوان از نوحه مظلوم و اشک او / که می ترسم کند کار دعای نوح و طوفانش
بترس از ناوک آهی که تا بیزد بلا بر تو / کند غربال چرخ چنبری را زخم پیکانش
رود نقب دعای ظلم کش تا ظلم جو ور خود / بود خندق محیط چرخ و قلعه اوج کیوانش
شه از سنگی که دارد کوهش ار خوانی چه سود او را / چو خواهد دست مرگ آخر نهادن بر فلاخانش
ز هر سو کامدی کسری در ایوان ساختی منزل / بیا کامروز کسری بینی از هر سو در ایوانش
چو نبود چشم نصرت بی رمد شاه سپه کش را / بود گرد سپاهی خوشتر از کحل سپاهانش
جهان چون مزبله ست و زر و سیمش سنگ استنجا / که از کون خران صدبار بیش آلوده شیطانش
مجو بی فاقه کام دل که محنت دیده کنعان / جمالی یوسفی روزی نشد بی قحط کنعانش
فلک آیینه رنگ آمد مکن عصیان که می ترسم / نماید صورت عصیان تو ناگاه غضبانش
سرشک افشان که از بهر نثار مجلس قربت / به چشم خویش بینی عاقبت درهای غلطانش
ریا پیشه چو از شوق و محبت لافد و گرید / مبین جز چشمه سار کذب و بهتان چشم گریانش
بود سفله سفال خشک مشکل زندگی یابد / وگر سازی ز علم و معرفت پر آب حیوانش
چو حکم کل سر جاوزالاثنین می دانی / میاور بر دو لب سری که ناچار است کتمانش
کس از کتمان راز خود پشیمان کم شود لیکن / بود بسیار کز افشای آن بینی پشیمانش
تو را تا هست ناهمواریی در خود غنیمت دان / درشتی های دور چرخ را کان ست سوهانش
مکن در هر نفس انفاس خود ضایع که هر گوهر / که باشد قیمتی جز بی خرد نفروشد ارزانش
ترشرو باش با بدخو نه شیرین لب که صفرایی / به از سیب صفاهانی بود نارنج گیلانش
هنوز آزار مردم خوی تو ناگشته زان بگسل / چو بیخ خار محکم گشت نتوان کندن آسانش
چو دارد فاسق نادار خسر دنیی و عقبی / بود خسر مثنی چون کنند اثبات خسرانش
نکویی کن که از راه ضعیفان گر کسی سنگی / نهد یکسو شود فردا گران زان سنگ میزانش
برای خلق باشد طاعت عابد نه بهر حق / چو بینی در برون چالاک واندر خانه کسلانش
چه باک آن را که از آب وضو در پا شکاف افتد / که باشد جویباری هر شکاف از بحر غفرانش
دل دانا میان سخت رویان جهان آمد / چو آن شیشه که باشد جا میان پتک و سندانش
کمان شد پشت تو ای پیر و هرگز پی نمی افتی / که خواهند از ادیم خاک روزی ساخت قربانش
کی ایمن ماند از دزد اجل نقد روان آن را / که باشد رخنه ها در شهر بند تن ز دندانش
به حق کی راه یابد خودپرست اینسان که راه دل / زند اکنون زن و فرزند و فردا حور و ولدانش
شکم پرور بود نی بارکش کاهل نهاد آری / کم افتد خر که ناید توبره ای خوشتر ز پالانش
حسود ار چرب و شیرین گفت چشم خرده بین بگشا / که باشد خرده الماس در لوزینه پنهانش
چو قرآن حفظ قاری نکند از هر ناپسندیده / پسندیده کی افتد پیش یزدان حفظ قرآنش
خیال زیرکی با خود مبر پیش خدادانان / نبندد بار زیره آن که باشد عزم کرمانش
چو حکم عقل نافذ نیست نی آزادگی باشد / که داری چون غلامان غل گردن طوق فرمانش
سر عقل است و پای شرع ور در معرض دعوی / کشد سر عقل ازین دعوی به سرکش خط بطلانش
دکان شرع را آمد دکاندار احمد مرسل / که باشد عقل تا سازد دکان بالای دکانش
ازو شد عقل کل دانا زهی امی ناخوانا / که خوانند ابجد ابراهیم و آدم در دبستانش
قلم نپسوده انگشتش ولی بر لوح ختمیت / خطی باشد محقق بهر نسخ جمله ادیانش
به یثرب کن طلب سرچشمه حکمت که شد غرقه / ز موج غیرت افلاطون یونانی و یونانش
چو بوالقاسم بود هادی که باشد بوعلی یاری / که از بهر خلاص خویش پویی راه طغیانش
مشو قید نجات او که مدخول است قانونش / مکش رنج شفای او که معلول است برهانش
گذر بر بوستان شرع و دین کن تا به هر گامی / گلی چون شافعی یا لاله ای بینی چو نعمانش
قدم در خارزار دانش خود رستگان کم نه / که باشد سرزده در هر قدم صد خار خذلانش
چه گوهر بخش دریایی ست طبع دور غور من / که لفظ و معنی پاک است و رنگین در و مرجانش
بود از خوان حکمت نامه شعر من آن لقمه / که پچیده ست بهر قوت جانها دست لقمانش
چو دیبایی ست از نقش تکلف ساده نظم من / چه غم کز سادگی خواند فلان بی نقش و بهمانش
خوش آید در سخن صنعت ز شاعر لیک چندان نی / که آرد در کمال معنی مقصود نقصانش
خیال خاص باشد خال روی شاهد معنی / چو خال اندک فتد بر رخ دهد حسن فراوانش
وگر گیرد ز بسیاری همه رخسار شاهد را / میان ساده رخساران سیه رویی رسد زانش
سخن آن بود کز اول نهاد استاد خاقانی / به مهمانخانه گیتی پی دانشوران خوانش
چو در سیر معانی یافت خسرو سوی آن خوان ره / ملاحتهای وی افکند شوری در نمکدانش
گر امروز آرد این خادم ز بحر شعر تر آیی / پی دست و دهان شستن از آنها چیست تاوانش
به خاقانی ازان بحر ار رسد رشحی برانگیزد / چو سوسن تر زبان تحسین کنان از خاک شروانش
وگر خسرو سقاه الله نمی یابد ازان رشحه / شود سیراب فیض عین عرفان جان عطشانش
به شکر من چو طوطی روح او شکرشکن گردد / چو بفرستم به هند این تنگ شکر از خراسانش
اگر چه نام مرآت الصفا شد گفته او را / چو بود انوار خورشید صفا از چهره تابانش
جلاء الروح کردم نام این چون هیچ مرآتی / ندارد از جلا چاره چو سازد تیره دورانش
فضولی می کنم کی ژاژ طیان قدر آن دارد / که آرد در مقابل نکته دان با سحر سحبانش
چرا از شعر لافد کس خصوصا قالبی شعری / که در قالب نباشد از دم روح القدس جانش
خدایا ریز بر جامی ز ابر فضل بارانی / که از هرچ آن نه بهر توست شوید پاک دیوانش