جاه داری جاهل آسا در سر ای کامل مدام / جاهلت خوانم نه کامل چون تو را جاه است کام
نام خاص خویش عالم کردی اما عالمی / کش بود روی از لئیمی دایما بر پای عام
عمر صرف کسب نام نیک کن کان نامه را / چون اجل کوته کند باقی نماند غیر نام
کاهلی بگذار و روی همت خود از همه / آر در اتمام کار دین که این ست اهتمام
گر تمامت اهتمام دین نگردد عاقبت / آه ماند حاصلت زان اهتمام ناتمام
ظالم نفست ظلام است از پریشانی خویش / در دل شب آه دل باشد شهاب آن ظلام
بند فرمان شو که گردد خام گاه بندگی / چون به جای غل کلاه خواجگی بیند غلام
گر بدیها بینی اندر بادیه صبری بکن / تا در احرام حریم کعبه یابی احترام
از کلامت غیر لا درکم نشد حرف دگر / از تو با سایل تهی زین حرف کم باشد کلام
خوست با نقد کمال دل تو را همچون خواص / چند داری چشم بر دام لئیمان چون عوام
یاد می کن از اجل وز انقلاب او که هست / انقلابش مرد توسن نفس را بر سر لجام
عاقبت از همدمان بینی به چشم خود همان / خون ایشان را اگر ریزی به تیغ انتقام
ظلم کیشان خصم دینند از توان آن قوم را / جمع ساز و سر بیفکن کین بود دین را قوام
نام حیدر خواهی آزادی طلب چون مصطفی / در میانش زن چو حیدر سخت دست اعتصام
چند بهر خوان ز اخوان گوشه گیری شام و چاشت / طعم اطعام ار شناسی کی چشی طعم طعام
روز ز مردان مجرد جو ردای فقر از آنک / عروه وثقی ست هر تاری ازان بی انفصام
فقر بی فر تفرد نیست جز قاف نفاق / همچو سیمرغ از عمی آن قاف را کم کن مقام
آنکه می خوانی اقارب جز عقارب نیستند / خاصه کز زرشان بود بر فرق تاج احتشام
اخ که خود را در اخوت پخته گوید چون دلش / بر سر مال است لرزان با تو خامش گوی خام
رو بتاب از خال و عم چون خال و عم با هم غمند / غم به روی آفتاب و ماه دل باشد غمام
دیده دل گو مهیا دار شاه از بهر عدل / کز ستون عدل بر پایند این نیلی خیام
از مشاهیر جهان گر شاه رفت و میر ماند / میر را هم نام وی آید ز حق روزی پیام
بهر معنی دارد از صورت دل عارف فراغ / گر چه مایل می نماید از نگونساری لیام
حال گرم و آتش وجد ار نماید هر دو روی / صوفی ار آرام گیرد باشد آن از وی حرام
هست در کوی فنا هر جا ز مستان مجمعی / هر که بگذشت از سر و پا زان مجامع یافت جام
ز اول صبح ازل تا آخر شام ابد / دل ز یاد غیر لب شسته ست بر قصد صیام
صد کرم کرده مرائی بیش وز ترک ریا / گر بر آن حرفی دو افزاید شود صدر کرام
نیمی از هنگامه گیتی رود از سلک جمع / گر نهد یک اهل دل بیرون ازان هنگامه گام
مفضل دریا انامل هر کجا بگشاده دست / زان انامل بر کنار لجه جودند انام
مدعی را سازد انفاس صلاح آموز دوست / مار را گرداند افسون فسون پرداز رام
چون بود همسایه را دیوار کوته عیب دان / دیده ناعاقبت بین داشتن بر طرف بام
صورت ار باشد خشن هست اهل معنی را حسن / می نیفتد رخنه از دندانه سین در حسام
فرق عذرا را چو دربایست باشد تاج زر / وامق مفلس ضرورت پای دارد زیر وام
چیست عاقل را فضیلت جمع گوهرهای فضل / نیست جز غافل چو یابد آن گهرها انقسام
بندها بگسسته است از هم دوات فضل را / دولتی باشد عجب گر یابد آخر التیام
این قصیده چیست قیدی دلربا کز روی هوش / دل ز خاصان یافته در سلک آن قید انتظام
از معانی دقیق این عقده بی عد در او / هست دام و جمله دلها صید افتاده به دام
کرده دل از ظن و تخمین منتظم ارکان نظم / جامی آن را ساز طی ور خود بود معجز نظام
شعر چبود، بود چشم عقل از جهل در شر دوختن / چشم عقل از جاهلی در شر چه دوزی بر دوام
آفت از خویش است بس باشد درین غربت سرا / گوشه بیخویشی و کنج سلامت والسلام