سفید شد چو درخت شکوفه دار سرم / وز این درخت همین میوه غم است برم
به هم شکوفه و میوه که دید طرفه که من / شکوفه را نگرم بر درخت و میوه خورم
شکوفه دیر نپاید شگفت ازان دارم / که دمبدم ز زمانه شکوفه ناک ترم
ز شیر مادر دهرم ضرر رسید نه نفع / کنون شکوفه کنان بهر دفع آن ضررم
ز بس که آینه ام عیب شیب موی به موی / به روی داشت نخواهم که روی او نگرم
چگونه بینمش آخر که گاه دیدن او / بیاض گیرد یکسر سیاهی بصرم
بیاض موی بود آفت بصر چه عجب / اگر بود ز نظر در بیاض مو حذرم
اگر چه نیست مرا در قصور دهر نظر / کنون ز دهر بود صد قصور در نظرم
تلاوتی که به شب کردمی به پرتو ماه / به روز می ندهد دست در فروغ خورم
دو چشم کرده ام از شیشه فرنگ چهار / هنوز بس نبود در تلاوت سورم
برفت گوهر بینش ز چشم و طفل صفت / دهد فریب به شیشه سپهر عشوه گرم
فشاندمی چو گهر حرف را ز مخرج آن / چو بود سی و دو گوهر نهان به حقه درم
گهر فشانیم امروز مشکل است که داد / جفای چرخ به تاراج حقه گهرم
ز تیزگوشی بودم چنانکه از ره سمع / حدیث نفس کسان داشتی به دل گذرم
ز دست رفته کنون گوش، بی اشارت دست / نمی شود ز مقالات دوستان خبرم
ره حواس اگر چند بسته شد حاشا / که در صفای درایت ازان فتد کدرم
چه احتیاج به امداد حس چو روی نمود / عروس معنی بیرون ز حجله صورم
نخواهم از قی زنبور کام و لب شیرین / چو با حلاوت خود رسته همچو نیشکرم
خمیده گشت قدم همچو لام تا چو الف / عصا نگیرم سست است پای رهسپرم
چو لای نفی بود این دو حرف دانستم / که نفی می شود از تخته بقا اثرم
ز ضعف تن شده ام آنچنان که گر به مثل / گران شود سرم پس از خواب بشکند کمرم
اگر نه دست شود یار پای ممکن نیست / که بر نشستن و برخاستن بود ظفرم
چو سبحه ساخت مرا حلقه دهر و گر خواهم / ز پشت حلقه شده مهره مهره را شمرم
به هم بود سر و پا حلقه را ازان سر خود / نهاده بر سر زانو ز شام تا سحرم
جدا چگونه کنم چهره خود از زانو / که بست هر دو به هم از تراوش جگرم
اگر چه حلقه شدم آن گمان مبر زینهار / که همچو حلقه بود بر برون در مقرم
چو حلقه بر در خلوت سرای انس زنم / به سان حلقه بماند فلک برون درم
محیط کون نماید کحلقة بفلاة / به جنب عرصه همت حقیر و مختصرم
فراز کنگر وحدت نشسته آن مرغم / که باز رسته ز دام طبیعت بشرم
چو در هوای قدم پر زنم رود به عدم / غبار عالم امکان ز باد بال و پرم
اگر ز خوشه پروین دهند دانه مرا / وگر ز چشمه خورشید باشد آبخورم
من آن نیم که کنم بال سست ز اوج بلند / سوی حضیض کزین آب و دانه بهره برم
به قصد کسب غنا گنج زر طلب چه کنم / چو با توانگری دل غنی ز گنج زرم
فروغ یافته سنگی ست زر ز تابش خور / اگر به سنگ کنم روی عابدالحجرم
عجوزه ای ست جهان سحر ساز و افسونگر / که ساخت سحر وی از سر کار کور و کرم
نتیجه ای ندهد جز خسارت ار چه شود / قضا به فرض محال از زفاف او وطرم
چو ماکیان پی دانه زبون او چه شوم / بر او چو قهقهه زن روز و شب چو کبک نرم
چو تیغ تهمت و تیر جفا رسد ز حسود / بس است ترک خودی خود و نیستی سپرم
چنین که مهبط خیر و کمال شد دل من / چه منقصت رسد از طعن اهل شور و شرم
پر است گوش من از سبحه ملک چو مسیح / کجا مشوش خاطر شود نهیق خرم
شد از حقایق عرفان دلم خزینه راز / گزاف فلسفیان کی به نیم فلس خرم
پر فرشته مگس ران من شود چو نهند / ز خوان علم لدنی چو خضر ماحضرم
به بحر شعر اگر فکر من شود غواص / بهای یک گهر آید خراج بحر و برم
به باغ نثر اگر کلک من کند جنبش / ز نخل خشک دهد بار میوه های ترم
به بوستان ارادت اگر بود شجری / که آورد ثمر معرفت من آن شجرم
ولی چه سود که در کام ذوق تیره دلان / همیشه چاشنی تلخ می دهد ثمرم
خمش کنم که به دعوی کشید سوق کلام / به غیر دعوی خود نیست معنی دگرم
چو نیست لاف هنر جز دلیل بی هنری / چرا دلیل اقامت کنم که بی هنرم
زبان زبانیه آمد ببرمش ور نی / کشد ز هرزه درایی به جانب سقرم
چو کرد بر دلم ابواب فیض را مسمار / چه سود از آنک کند در سخنوری سمرم
بزرگوار خدایا به حرمت نفری / که دل نفیر کش آمد ز شوق آن نفرم
به حق پاکروانی که پای کرده ز سر / طریق پیروی پیروانشان سپرم
که باش یاور من تا به نیروی همت / لباس هستی موهوم خویشتن بدرم
رهی نمای که چون جامی از مضیق وجود / فتد به فسحت اقلیم نیستی سفرم
در آن سفر خطری جز خیال هستی نیست / به فضل شامل خود دور دار ازان خطرم