جامی › شمارهٔ ۲۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای سر از قدر بر فلک سوده / عالمی در پناهت آسوده
از زمین بوس سرکشان جهان / آستان تو گشته فرسوده
گوش سایل به جز صدای کرم / از صریر در تو نشنوده
هر چه پنهان ز وضع های بدیع / در خیال مهندسان بوده
در بنای تو صنعت استاد / همه را آشکار بنموده
هر که دیده فروغ شمسه تو / دیده بر آفتاب نگشوده
پیش نقاش تو سپهر کبود / صدفی لاجورد آلوده
بامت آمد ز ابر بالاتر / نیست حاجت که باشد اندوده
در جمال تو دولت ازلی / هر زمان چیزی دیگر افزوده
وز همه بهتر آنکه موکب شاه / در تو گاهی نزول فرموده