جامی › شمارهٔ ۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هر چه اسباب جمال است رخ خوب تو را / همه بر وجه کمال است کما لا یخفی
بعد عمری کشمت گفتی و من می میرم / هر دم از غم که مبادا نکند عمر وفا
بس که زاهد به ریا سبحه صد دانه شمرد / در همه شهر بدین شیوه شد انگشت نما
گر به تیغ تو جدا شد سرم از تن چه غم است / غم از آن ست که از تیغ تو افتاد جدا
خواستم خواهم ازان لب به دعا دشنامی / حاجت من چو روا گشت چه حاجت به دعا
طلب بوسه ازان لب نبود حد کسی / در سر من هوسی هست ولی زان کف پا
جامی آخر به سر زلف تو زد دست امید / خصه الله تعالی بمزید الزلفا