جامی › شمارهٔ ۱۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

اگر هر دم زنی صد تیغ بر ما / بریدن از تو نتوانیم قطعا
پزم با آه دل زان لب خیالی / بلی بی دود نتان پخت حلوا
جفاها خواهمت فرمود گفتی / خدا را ماه من اینها مفرما
بود جای خیالت خانه چشم / به مردم گفته ام این نکته صد جا
به گوشت می برد سر زلف مشکین / دگر زاندازه بیرون می نهد پا
سر بی مغز زاهد را توان کرد / بر ابر با کدو حاشا و کلا
به قتل جامی ای جان رنجه گشتی / کرم کردی جزاک الله خیرا