جامی › شمارهٔ ۱۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عمری ز رخت بودم با خاطر خوش جانا / ودعت و اودعت فی قلبی اشجانا
دام سر زلفت را گر خیال بود دانه / صید تو شود دانم صد مرغ دل دانا
شد در قدح صهبا عکسی ز رخت پیدا / قد اشرقت الدنیا من کاس حمیانا
از میکده برگشتی بر مدرسه بگذشتی / شد در گرو باده دراعه مولانا
گفتم که به هجر از دل شوق تو شود زایل / فی الهجر مضی عمری والشوق کما کانا
صد کشته هجر احیا یابد به دمی هر جا / کز گلشن وصل تو بویی رسد احیانا
آن سرو سهی قد را شد خاک قدم جامی / ما ارفعه قدرا ما اعظمه شانا