جامی › شمارهٔ ۱۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تجلی الراح من کاس تصفی الروح فاقبلها / که می بخشد صفای می فروغ خلوت دلها
انلنی جرعة منها ارحنی ساعة عنی / که ماند از ظلمت هستی درون پرده مشکل ها
به جان شو ساکن کعبه بیابان چند پیمایی / چو نبود قرب روحانی چه سود از قطع منزل ها
برآر ای بحر بی پایان ز جود بیکران موجی / که خلقی تشنه لب مردند بر اطراف ساحل ها
مرا نظاره محمل ز سلمی باز می دارد / چه باشد برق استغنا زند آتش به محمل ها
تو سلطان فلک قدری چه باشی با گدا طبعان / تو خورشید جهانتابی چه گردی شمع محفل ها
صفای جام می جامی برد زنگ غم از خاطر / اذا ما تلق من هم فحاولها و ناولها