جامی › شمارهٔ ۱۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نسیم الصبح زر منی ربی نجد و قبلها / که بوی دوست می آید ازان فرسوده منزل ها
چو گردد شوق وصل افزون چه جای طعن اگر مجنون / به بوی هودج لیلی فتد دنبال محمل ها
دل من پر ز مهر یار و او فارغ نبوده ست آن / که می گویند راهی هست دلها را سوی دلها
رسید اینک ز ره سلمی و من از ضعف تن زینسان / فخذ یا صاح روحی تحفة منی واقبلها
مریز ای ابر دیده آب حسرت بر سر راهش / که دور اولی سم اسبش ز آسیب چنین گلها
مرا از هجر او در دل گره می بود صد مشکل / چو دیدم شکل او فی الحال حل شد جمله مشکل ها
ز جور دور غم فرجام جامی قصه ها دارد / ولکن خوف املال الندامی لم یطولها