جامی › شمارهٔ ۱۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هر شب افروخته از آتش دل مشعله ها / رود از کوی غمت سوی عدم قافله ها
دلم از پرتو خورشید رخت قندیلی ست / کز سر زلف تو آویخته با سلسله ها
شرح اسرار خرابات نداند همه کس / هم مگر پیر مغان حل کند این مسئله ها
در ره فقر و فنا بی مدد عشق مرو / که کمینگاه حوادث بود این مرحله ها
گفت و گوی خرد از حد بگذشت ای ساقی / باده در ده که ندارم سر این مشغله ها
ساعتی گوش رضا سوی من دلشده نه / کامشب از دست تو هم پیش تو دارم گله ها
واقف از سر خرابات جز آن مست نشد / که به میخانه برآورد چو جامی چله ها