انوری › در شکایت دهر| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جور یکسر جهان چنان بگرفت / که همی بوی عدل نتوان برد
وز بزرگی که نفس حادثه راست / می‌شناسم که فاعلیست نه خرد
وز طریق دگر شناخته‌ام / که ره جور جابران بسپرد
ماند یک چیز اینکه او چو بکرد / تختهٔ دیگران چرا بسترد
نه همه مغز به که لختی پوست / نه همه صاف به که بعضی درد
ور تو بر اتفاق و بخت نهی / چون کلاهی ببایدش زد و برد
عقل آغاز کار کم نکند / نه در این ماجرا کم است از کرد
وانکه قسمی به خویشتن بربست / خویشتن را شریک ملک شمرد
وانکه دست از چرا و چون بکشید / وقت تسلیم هم قدم نفشرد
خواجه دانی که چیست حاصل کار / تا نباید عنان به دیو سپرد
متفکر همی بباید زیست / متحیر همی بباید مرد