جامی › شمارهٔ ۲۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

زلف تو بر مه پریشان کرده مشک ناب را / شاخ شاخ افکنده بر گل سنبل سیراب را
از در مسجد درآ با آن دو ابروی و ببین / پشت سوی قبله رو در روی خود محراب را
پسته را تا زان دهان و لب رساند دل به کام / دل به تنگ آمد ازین معنی اولوالالباب را
باد شبها خاک پایت زیر سر خوابم حرام / گر ندانم دولت بیدار خود این خواب را
نیست از قتل محبان غمزه ات هرگز ملول / کی ملالت خیزد از خون ریختن قصاب را
در نمی آید دلم را راحتی از هیچ باب / بر وی از پیکان دری بگشای فتح الباب را
نیست دلکشتر سرودی جامی از نظم خوشت / وقت خوش می کن بدین دلکش سرود احباب را