جامی › شمارهٔ ۲۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

من نه تنها خواهم این خوبان شهرآشوب را / کیست در شهر آن که خواهان نیست روی خوب را
دیر می جنبد بشیر ای باد بر کنعان گذر / مژده پیراهن یوسف ببر یعقوب را
دل نهادم بر جفا تا دیدم آن قد بلند / بر درخت آن به که بیند مرد عاقل چوب را
گو مکن درد دل من کاتب اندر نامه درج / طاقت این بار نبود حامل مکتوب را
چون صف دلها شکستی زین مکن رخش جفا / شرط نبود رفتن از پی لشکر مغلوب را
خواب ناید چشم تر را بی تو شبها اغلبی / گر چه باشد خواب غالب مردم مرطوب را
دی به خاک پاش با صد ذوق می سودم مژه / گفت جامی گرد شد آهسته زن جاروب را