جامی › شمارهٔ ۳۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هر دم افروزی چو گل رخسار آتشناک را / شعله در خرمن زنی مشتی خس و خاشاک را
عقل را روشن شود ماهیت حسنت اگر / پرده حیرت نبندد دیده ادراک را
جان پاک است آن نه تن در زیر پیراهن تو را / صد هزاران آفرین جان آفرین پاک را
کمترین صید توام پیش سگان خود فکن / گر نیم لایق که آلایی به من فتراک را
جامه جان چاک شد تاری ز پیراهن ببخش / کز چنان رشته توان پیوند کرد این چاک را
دامن خرگه برافکن ای مه خرگه نشین / ورنه خواهد سوخت آهم خیمه افلاک را
خاک شد بر رهگذارت جامی و هرگز نیافت / آن شرف کز سایه سرو تو باشد خاک را