جامی › شمارهٔ ۴۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

رحمی بده خدایا آن سنگدل جوان را / یا طاقتی و صبری این پیر ناتوان را
بختم جوان و عقلم پیر است لیک عشقش / آورده زیر فرمان هم پیر و هم جوان را
گر زرد شد گیاهی در خشکسال هجران / پژمردگی مبادا آن تازه ارغوان را
خون می رود ز چشمم آن بخت کو که بینم / سروی نشسته بر لب این چشمه روان را
زاهد به کنج محراب آورده روی طاعت / عاشق گرفته قبله آن طاق ابروان را
محمل مبند امروز ای ساربان جانان / کز آب چشم ما شد ره بسته کاروان را
جامی ز عشق خوبان گر گفت توبه کردم / این نکته بشنو از من زنهار مشنو آن را