جامی › شمارهٔ ۴۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گذشت از حد خروش و گریه ابر نوبهاران را / کجا دانست یارب درد و داغ دل فگاران را
مبار ای ابر روز گشت آن چابک سوار آخر / که دیده بر ره است از دیرباز امیدواران را
ازین عشق جگرخواره چه دارم چشم بهبودی / که بر داده به باد نیستی چون من هزاران را
ز جام نیم خورد او کجا یک جرعه تا بینی / چو عهد من شکسته توبه پرهیزگاران را
چنین کز باده عشرت به خواب مستی شبها / چه دانی محنت بی خوابی شب زنده داران را
سزد کز بی کسی چون من عنان دوستی پیچد / بتی کو بسته فتراک بیند شهریاران را
سمند ناز جولان ده به ره گو کشته شو جامی / اگر ضایع شود موری چه نقصان شهسواران را