جامی › شمارهٔ ۴۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

رخنه کردی دل به قصد جان من دیوانه را / دزد آری بهر کالا می شکافد خانه را
تخم مهر خال او در دل میفکن ای رقیب / بیش ازین ضایع مکن در سنگ خارا دانه را
خیز گو مشاطه کاندر زلف مشکینت نماند / بس که دلها شد گره راه گذشتن شانه را
می کنم سینه به ناخن کرده رو در کوی تو / می گشایم روزنی سوی تو این ویرانه را
عاقبت خواهم ز تو بیگانه گشتن چون کنم / ز آشنا پیش تو قدر افزون بود بیگانه را
عشق یکرنگی تقاضا می کند وین روشن است / ورنه شمع آتش چرا زد همچو خود پروانه را
جامی از خود رفت زان بت قصه کم گوی ای رفیق / مستمع در خواب شد کوتاه کن افسانه را