جامی › شمارهٔ ۴۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دو هفته شد که ندیدم مه دو هفته خود را / کجا روم به که گویم غم نهفته خود را
درآ ز خواب خوش ای بخت بد مگر بگشایم / به روی همچو مهش چشم شب نخفته خود را
خدای را مکن ای باغبان مضایقه چندان / که یک نظاره کنم باغ نوشکفته خود را
رمید دل ز من از زلف دام نه که نخواهم / به جز شکار تو مرغ هوا گرفته خود را
ز هر چه غیر تو خالی ست دل بیا و بیار / حریم منزل از گرد غیر رفته خود را
مریز اشک من ای چشم خون گرفته که خواهم / کنم نثار رهش این در نسفته خود را
همین بس است به او نامه جامیا که نویسی / به خون دل سویش این دردناک گفته خود را