جامی › شمارهٔ ۵۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بام برآی و جلوه ده ماه تمام خویش را / مطلع آفتاب کن گوشه بام خویش را
با همه می رسد غمت قسمت بنده هم بده / خاص به دیگران مکن رحمت عام خویش را
پخت ز تف غم دلم خام هنوز کار من / پیش تو عرضه می کنم پخته و خام خویش را
شد به غلامی درت صرف جوانیم همه / بهر خدای تفقدی پیر غلام خویش را
بر تو سلام می کنم گر چه فرود یافتم / با شرف جواب تو قدر سلام خویش را
برد متاع هستیش زود به کشور عدم / هر که به دست عشق تو داد زمام خویش را
در ورقی که کرده ام نام سگانت را رقم / زیر ترک نوشته ام از همه نام خویش را
بر من خسته دل مزن طعنه به مهر نیکوان / صید کسی دگر مخوان آهوی دام خویش را
جامی تشنه لب که شد خاک ز شوق لعل تو / باده خور و بر او فشان جرعه جام خویش را