جامی › شمارهٔ ۵۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بس که می آیم به کویت شرم می آید مرا / چون کنم جای دگر خاطر نیاساید مرا
از سر کویت من بی صبر و دل هر جا روم / گر چه باغ خلد باشد دل فرو ناید مرا
هر طرف صد خوبرو در جلوه نازند لیک / از همه نظاره روی تو می باید مرا
وه چه گفتم من که بینم گاه گاهی روی تو / دیگری را خوبرو گفتن نمی شاید مرا
بی خودی من ز عشقت گر چه از حد درگذشت / هر که بیند روی تو معذور فرماید مرا
گر تو را باشد گهی پروای غم فرسودگان / نیست غم گر جان و دل از غم بفرساید مرا
گفته ای جامی کم است از خاک پای ما بسی / زین تفاخر شاید ار سر بر فلک ساید مرا