جامی › شمارهٔ ۵۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چه سود گریه خون چشم اشکبار مرا / چو نیست هیچ اثر گریه های زار مرا
به رهگذار چو خاکم فتاد هان ای بخت / بدین طرف برسان نازنین سوار مرا
نمی برم ز غم این بار جان برای خدای / خبر برید ز من یار غمگسار مرا
گهی که خاک شوم قالبم به باد دهید / بود که جانب کویش برد غبار مرا
ببین خرابیم از عشق ای که داری یاد / به عهد عافیت آسوده روزگار مرا
به پیش زخم خدنگ تو ذکر مرهم رفت / ز تیر سخت تر آمد دل فگار مرا
میار باده که جامی خمار خود بشکن / که جز شراب لبت نشکند خمار مرا