جامی › شمارهٔ ۶۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای مهر تو از صبح ازل هم نفس ما / کوتاه ز دامان تو دست هوس ما
ما قافله کعبه عشقیم که رفته ست / سرتاسر آفاق صدای جرس ما
آن بلبل مستیم که دور از گل رویت / این گلشن نیلوفری آمد قفس ما
از دود دل ما حذر ای شعله شوقت / آتش زده در خرمن خاشاک و خس ما
خواهیم به یک جرعه می از خویش خلاص / از پیر مغان نیست جز این ملتمس ما
در پای خم آلوده لب از می چو بیفتیم / رانند ملایک به پر خود مگس ما
جامی به درت جان به کف دست رسیده است / یعنی که همین تحفه بود دسترس ما