جامی › شمارهٔ ۷۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

برفت عقل و دل و دین و ماند جان تنها / چو آن غریب که ماند ز کاروان تنها
چو خوان درد نهادی خیال را بفرست / که منعمان ننشانند میهمان تنها
حدیث موی میانان چو در میان آید / تو در خیال من آیی ازان میان تنها
ز زلف و خال و خطت چون رهم به حیله عقل / گرفت از همه سو دزد پاسبان تنها
به سان خامه دو بودی زبان من ای کاش / که شرح شوق تو نتوان به یک زبان تنها
چو نی چگونه ننالم که شد ز ناوک تو / هزار روزنه ام در هر استخوان تنها
مرو به خلد برین بی خیال او جامی / که لذتی ندهد گشت بوستان تنها