جامی › شمارهٔ ۸۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آفتاب حسن طالع شد چو افکندی نقاب / حسن طالع بین که دیدم آن رخ چون آفتاب
در خیال خط مشکین تو با عارض به هم / دمبدم چشم تر ما می زند نقشی بر آب
خاک آن در زیر سر شبها غنودن دولتی ست / عمر بگذشت و ندیدم هرگز این دولت به خواب
می کند هر دم دل بیهوشم آن لب ها هوس / مست رفت از دست و دارد همچنان ذوق شراب
داغ دل را آه های آتشین باشد نشان / دود روزن می دهد آگاهی از سوز کباب
من که در میخانه با دردی کشان هم خانه ام / خانه ام خواهد شد آخر در سر می چون حباب
گفته جامی نگیرد چون زر خالص رواج / جز به اکسیر قبول طبع شاه کامیاب