جامی › شمارهٔ ۹۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

می زند مشت به رویم که مبین سوی حبیب / هیچ کس نیست چو من مشتکی از دست رقیب
گر نهد دست به نبض من محرور زند / شعله چون شمع ز تاب تبم انگشت طبیب
هر که را عشق تو آداب خرد بر هم زد / نیست ممکن که مودب شود از پند ادیب
روز آدینه به مقصوره درآ تا خواند / خطبه سلطنت حسن به نام تو خطیب
بر چمن گر گذرد نکهتی از پیرهنت / پر شود دامن و جیب سمن و غنچه ز طیب
هر که با صورت شیرین پسران عشق نباخت / نیست از معنی پیران رهش هیچ نصیب
جامی آن مه به غریبان ننهد گوش مکن / بیش ازین در سخن انگیز خیالات غریب