جامی › شمارهٔ ۹۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای در هوای مهر تو ذرات کاینات / واقف نه از کماهی ذات تو هیچ ذات
شد چشم عقل خیره چو در مبداء ازل / حسنت نمود جلوه در آیینه صفات
هر خشتی از کنشت شود کعبه دگر / گر پرتو جمال تو افتد به سومنات
هر جا که تافت پرتو انوار عزتت / عزی ندید عزی و قدری نیافت لات
در بحر کبریای تو آن کس که شد فنا / چون خضر راه برد به سرچشمه حیات
هر کس به کعبه طلبت رو نهد نخست / از کل کاینات کند قطع التفات
جامی ببخش جامی لب تشنه را به لطف / زان باده کز کدورت جهلش دهد نجات