جامی › شمارهٔ ۱۰۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گر آن بی وفا عهد یاری شکست / خدا یار او باد هر جا که هست
نه زین شهر بار سفر بست و رفت / که از کوی مهر و وفا رخت بست
میفشان سرشک از مژه دمبدم / که شد خانه تن ازین سیل پست
مزن بر دلم زخم و مرهم بنه / که پیوند نتوان چو شیشه شکست
مکن غمزه تعلیم چشمان شوخ / مده تیغ در دست هندوی مست
ز نوشین لبت سبزه خط دمید / خضر بر لب آب حیوان نشست
مبین لعل میگونش ای پارسا / که جامی ازان جام شد می پرست