جامی › شمارهٔ ۱۰۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

در کنج غم نشستم خورسند باخیالت / خوشوقت آن که بیند هر ساعتی جمالت
این بس که سوزیم جان هر دم به داغ هجران / من کیستم که باشم شایسته وصالت
تیغم به فرق راندی وز فرقتم رهاندی / جان باد دستمزدت تن باد پایمالت
دور از لب تو مردم لب تشنه جان سپردم / هرگز نخورده آبی از چشمه زلالت
بودن به کنج فرقت با صد ملال و حسرت / به زانکه با تو باشم وز من بود ملالت
تیغی بگیر و هر دم زخمی بزن که کردم / هم جان خود فدایت هم خون خود حلالت
جامی خموش کم شو از گفت و گو چو شد نو / ذوق غزل سرایی از شوق آن غزالت