جامی › شمارهٔ ۱۱۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

قربان شدن به تیغ جفای تو عید ماست / جان می دهیم بهر چنین عید عمرهاست
آن را که دید شکل خوشت بامداد عید / پروای عید و ذوق تماشای او کجاست
صد جان فدای قد تو کز جویبار حسن / هرگز یکی نهال بدین نازکی نخاست
در دیده خاک پای تو گر زانکه هست حیف / بر ما مگیر کین گنه از جانب صباست
شب داستان هجر فرو ریخت اشک من / لعلش به خنده گفت که باز این چه ماجراست
جامی مدام غنچه صفت تنگدل مباش / کز غم چو لاله بر دلم این داغ ها چراست
تا برفروخته ست رخ آن شمع دلفروز / در هر که بنگری به همین داغ مبتلاست