جامی › شمارهٔ ۱۱۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

لاله قدح باده و گل شاهد رعناست / گلبانگ زنان مرغ چمن مطرب گویاست
بخرام سوی باغ که شادی و طرب را / بی سعی تو و من همه اسباب مهیاست
تا گل تتق غنچه ز رخسار گشاده ست / نرگس همه تن چشم شده بهر تماشاست
سبزه کشد از سوزن زنگار گرفته / خاری که شکسته ز دی اندر جگر ماست
بر صورت نرگس بگشا چشم که گویی / پیراهن خورشید عیان عقد ثریاست
یا بر کف سیمین بدنی جام زر است آن / کز هر سویش انگشت چو سیم آمده پیداست
بهر قبسی ز آتش گل شاخ شکوفه / از جیب برون کرده چو موسی ید بیضاست
سرکرده فرو خرقه کبودی ست بنفشه / کز سبزه به زیر قدمش سبز مصلاست
این ابر بهار است که در سایه جودش / پر گوهر در گشته همه دامن صحراست
نی نی غلطم بلکه سراپرده عشرت / شاه از پی بخشش زده بر طارم میناست
جامی که زد از نو رقم این شعر بهاری / از برگ گیاهی چمن مدح شه آراست