جامی › شمارهٔ ۱۲۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تارک درویش تارک فارغ از تاج زر است / کمترین ترک از کلاه تارکش ترک سر است
کی مکمل گردد از ترک دو عالم آن کلاه / زانکه ترک دیدن آن ترک ترکی دیگر است
سخره نفس بهیمی را نزیبد تاج فقر / سر که هست افسار را درخور نه جای افسر است
زن بود کز زرد کند زیور برای دست خویش / دست مردان را همین افشاندن زر زیور است
تا نماید رو مریدان را چو خامه راه راست / پیر را از اشک بر رو تارها چون مسطر است
بر امید گنج کاخ عمر خود ویران مکن / کانچه خوانی گنج نامه نقش پشت اژدر است
پیر خواهد نقد عمر گم شده در خاک جست / کز پی غربال کرده قامت خود چنبر است
ذوق بخشد سامعان را آه چون خیزد ز سوز / عود باشد حاضران را دود کان از مجمر است
حرف وحدت را مدار امید جامی چون تو را / روی دل پر خط گوناگون چو پشت دفتر است