جامی › شمارهٔ ۱۳۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بیا که روی تو خورشید عالم افروز است / شبنم ز روی تو چون روز و روز فیروز است
شد از جمال تو فیروز روز من وان روز / که خواستم شب و روز از خدای امروز است
شبم ز شعله شمع و چراغ مستغنی ست / چنین که مشعله آه من شب افروز است
به تیغ غمزه اگر چاک می کنی جگرم / چه غم چو ناوک مژگان تو جگردوز است
چنین که عشق تو زد راه پیر دانشمند / چه جای طعن جوانان دانش اندوز است
رخی چنین خوش و آنگاه خوی بد حاشا / معلم تو اگر نغلطم بدآموز است
تو مرد عافیتی جامی از بتان بگسل / که عشق شیوه رندان عافیت سوز است