جامی › شمارهٔ ۱۳۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

باز در بزم غمت نعره نوشانوش است / عقل حیران و خرد واله و جان مدهوش است
نرسد خسته دلان را ز تو جز نیش ستم / گر چه جام لب لعل تو لبالب نوش است
اشک گرمم ز تف خون دل آید در چشم / بس که در آتش شوق تو دلم در جوش است
کسوت خواجگی و خلعت شاهی چه کند / هر که را غاشیه بندگیت بر دوش است
بر سر بستر اندوه دهم جان آخر / چون مرا شاهد مقصود نه در آغوش است
می گذشتی و به خود زمزمه ای می کردی / عمرها شد که مرا لذت آن در گوش است
قصه عشق تو جامی ز کسان چون پوشد / چهره گویاست اگر چند زبان خاموش است