جامی › شمارهٔ ۱۵۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سینه تنگم نه جای چون تو زیبا دلبری ست / خوش بیا بر چشم من بنشین که روشن منظری ست
بر رخ زردم ببین خط های خونین از سرشک / کین ورق در حسب حال دردمندان دفتری ست
هر شبی چندان ز درد هجر بگدازم که روز / در گمان افتند مردم کین منم یا دیگری ست
بی رخت در باغ و صحرا بهر داغ جان من / هر گل آتش پاره ای هر لاله سوزان اخگری ست
دوستداران سوخت جانم تا به کی دارم نهان / دوزخی در دل که این عشق بهشتی پیکری ست
من که و سودای جنت کز سگان کوی تو / شربت آبی که ماند سلسبیل و کوثری ست
تا رسید از لعل میگونت به کام خویش جام / دیده جامی ز زشک آن پر از خون ساغری ست