جامی › شمارهٔ ۱۵۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای شهسوار حسن که جانم فدای توست / هر جا سری ست خاک ره باد پای توست
خوش جلوه ده سمند که دفع گزند را / هر سو هزار سوخته دل در دعای توست
مشتاق وصل را که ز هجران به جان رسید / سرمایه حیات امید لقای توست
بیچاره عاشق تو که با درد انتظار / شد در رهت غبار و هنوزش هوای توست
یک خنده کردی و دل ما شد ازان تو / باری دگر بخند که جان هم برای توست
دل چون توانم از تو بریدن که در ازل / آب و گلم سرشته به مهر و وفای توست
جامی گر آن صنم ز تو بیگانه شد مرنج / این بخت بس تو را که سگش آشنای توست