جامی › شمارهٔ ۱۵۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

صبح دولت را فروغ از آفتاب روی توست / قبله رندان مقبل گوشه ابروی توست
دمبدم عرضه مده خوبان شهر آشوب را / کز همه عالم همین میل دل من سوی توست
روی نیکو از من بد روز پوشیدی ولی / چشم نیکویی هنوزم از رخ نیکوی توست
از همه سیمینبران بردی به زور پنجه دست / ناتوانی را چه تاب ساعد و بازوی توست
لب گزی چون گویمت آزار جان من مجوی / جان من آزار جان جستن همانا خوی توست
دل به صد شاخ است در بستان صنوبر را چو من / گوییا دلداده سرو قد دلجوی توست
یک زمان پهلوی ما یک لحظه پهلوی رقیب / راحت و رنجی که ما را هست از پهلوی توست
نیست جامی را نوایی جز سرود عشق تو / تو گل نورسته ای او بلبل خوشگوی توست