جامی › شمارهٔ ۱۷۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

باز این خمار در سرم از چشم مست کیست / وین ناوکی که خست دلم را ز شست کیست
دل شد ز دست و باز نمی آید این صبا / آن مرغ آشیان وفا پای بست کیست
راحت شمر ز دوست دلا زخم تیغ را / تو تیغ را مبین بنگر کان ز دست کیست
عمری سرم فتاد در آن کوی و کس نگفت / کین سر چو خاک گشته درین راه پست کیست
در دل خیال دوست وطن ساخت بنگرید / کین خانه خراب مقام نشست کیست
آتشکده است سینه چو گویم که دل در او / از بخت تیره هندوی آتش پرست کیست
مست است جامی از غم عشق بتان ولی / کس پی نمی برد ز حریفان که مست کیست