جامی › شمارهٔ ۱۷۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به هر منزل که جانان من آنجاست / تنم اینجا ولی جان من آنجاست
من ار دورم بحمدالله که باری / دل بی صبر و سامان من آنجاست
مرا گر نیست جا بر طرف بامش / خوشم کآواز افغان من آنجاست
در آن کشور مسلمانی مجویید / که شوخ نامسلمان من آنجاست
چه حاجت ماه تابان در دیاری / که خورشید درخشان من آنجاست
به تیغ آن مه دلم را می کند چاک / بهانه آنکه پیکان من آنجاست
مخوان جامی جز آنجا گفته خویش / که محبوب سخندان من آنجاست