جامی › شمارهٔ ۱۸۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تا عشق توام زبون گرفته ست / دل قاعده جنون گرفته ست
چون لاله مرا ز داغ عشقت / آتش به همه درون گرفته ست
گل را ز بنفشه نیست آن حسن / کز خط رخ تو کنون گرفته ست
از شحنه روزگار ما را / لعل تو خطی به خون گرفته ست
در دور لب تو ساقی بزم / دست از می لاله گون گرفته ست
زانسان که بود سکون الف را / در دل قد تو سکون گرفته ست
تا روی تو خط فزود جامی / از مهر و مهش فزون گرفته ست