جامی › شمارهٔ ۱۸۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خوش آن که وقت گل لب جویی گرفته است / در پای سرو دست سبویی گرفته است
جعد بنفشه را که چمن مشکبوی ازوست / بر بوی زلف غالیه بویی گرفته است
از جنگ و آشتی کسان می رمد دلم / تا خو به مهر عربده جویی گرفته است
کس راه عندلیب نزد در حریم باغ / جز گل که از تو رنگی و بویی گرفته است
چون تابم از تو روی که بر من بلای عشق / راه خلاصی از همه سویی گرفته است
جان را خجسته باد به شهر عدم سفر / کز طلعت تو فال نکویی گرفته است
جامی چه مرد گوشه عزلت چنین که باز / از دست داده دل سر کویی گرفته است