جامی › شمارهٔ ۱۸۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گر چه خلقی ز تو در دام بلا افتاده ست / هیچ کس را نه فتاد آنچه مرا افتاده ست
دلم از جا تنم از پای فتاده ست ببین / که مرا در غم عشق تو چها افتاده ست
همه جا برق جمال تو درخشید ولی / شعله آن همه در خرمن ما افتاده ست
هر کجا در چمن از شوق تو آهی زده ایم / بال و پر سوخته مرغی ز هوا افتاده ست
زخم تو بر دگران آمده من مرده ز رشک / ای عجب تیر کجا صید کجا افتاده ست
حال چاک جگر ریش چه داند شوخی / کش همین چاک به دامان قبا افتاده ست
گفته ای جامی محنت زده بی ما چون است / چون بود حال کسی کز تو جدا افتاده ست