جامی › شمارهٔ ۱۹۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به جانب سفر آن ترک تندخو رفته ست / خبر دهید مرا کز کدام سو رفته ست
به گردش ار چه رسیدن نمی توان باری / کشم به دیده غبار رهی که او رفته ست
هزار دل کند از شهر صبر آواره / به هر دیار که با آن رخ نکو رفته ست
چه آب بر جگرم باشد اینچنین که مرا / هم آب دیده ز هجرش هم آبرو رفته ست
به گشت باغ مخوان باغبان مرا زین بیش / که بی جمال وی از باغ رنگ و بو رفته ست
نداده کس خبر از عمر رفته خویشم / اگر چه عمر عزیزم به جست و جو رفته ست
به روز حشر مگر سر برآورد جامی / چنین که از غم هجران به خود فرو رفته ست