جامی › شمارهٔ ۱۹۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خوی تو بسی نازک و ما را ادبی نیست / گر زانکه بگیرد دلت از ما عجبی نیست
نبود قدمی در رهت ای چشمه حیوان / کافتاده چو من غرقه به خون تشنه لبی نیست
هر تار ز زلفت سبب جذبه عشق است / سویت کشش خاطر ما بی سببی نیست
از نغمه غم بس مکن ای مرغ سحرخیز / کامسال درین باغ نوای طربی نیست
سر بر در تو خواب غنیمت بود امشب / کین دولت بیدار شبی هست و شبی نیست
پیداست چه خیزد ز طلبگاری عاشق / گر از طرف دوست نهانی طلبی نیست
کردی لقب جامی بیدل سگ این کوی / در مجمع یاران به ازینش لقبی نیست