جامی › شمارهٔ ۱۹۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گر دل از عشق توام چاک بود باکی نیست / نیست یک دل که ز عشق تو در او چاکی نیست
مگسل از من که درین باغ گلی نشکفته ست / که به دامان وی آویخته خاشاکی نیست
شوق فتراک توام کشت ولی رخش تو را / بی سر به ز منی حلقه فتراکی نیست
خوبرویان همه در بردن دل چالاکند / در میان همه لیکن چو تو چالاکی نیست
شد تنم خاک و تو از عار بر آن پا ننهی / خوارتر بر سر کوی تو ز من خاکی نیست
در همه شهر یکی خانه نبینم که در او / سر به زانوی غم از دست تو غمناکی نیست
اهل ادراک همه بسته فتراک تواند / جامی دلشده هم خالی از ادراکی نیست