جامی › شمارهٔ ۲۰۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

پرتو شمع رخت عکس بر افلاک انداخت / قرص خورشید شد وسایه بر این خاک انداخت
برقی از شعشعه طلعت رخشان تو جست / شعله در خرمن مشتی خس و خاشاک انداخت
خوش بران رخش که عشقت فلک سرکش را / طوق در گردن ازان حلقه فتراک انداخت
ذوق مستان صبوحی زده بزم تو دید / صبح در اطلس فیروزه خود چاک انداخت
می خرامیدی و ارواح قدس می گفتند / ای خوش آن پاک که سر در ره این پاک انداخت
طوطی ناطقه را سر خط و عارض تو / زنگ تشویر در آیینه ادراک انداخت
جامی اهلیت اندیشه عشق تو نداشت / همتش رخت درین موج خطرناک انداخت