جامی › شمارهٔ ۲۱۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دلم چون داستان غم فرو ریخت / سرشک از دیده پر نم فرو ریخت
صبا آن زلف پر خم را برافشاند / دل صد بیدل از هر خم فرو ریخت
ز دردم هر که دم زد شرح آن را / سرشک لعل من در دم فرو ریخت
دل چاکم کزو پیکانت افتاد / چو ریشی دان کزو مرهم فرو ریخت
ملایک را چه سود از حسن طاعت / چو فیض عشق بر آدم فرو ریخت
ز محرومان نیابی ذوق آن درد / که بر جان و دل محرم فرو ریخت
اساس عشق محکم باد جامی / اگر بنیاد زهد از هم فرو ریخت