جامی › شمارهٔ ۲۲۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ابر نیسان سایه بان بر طارم گردون زده ست / لاله چتر لعل بر فرش زمردگون زده ست
شاهد رعناست لاله کرده گلگون پیرهن / یا دم قتل محبان دامن اندر خون زده ست
نی خطا گفتم ز زیر خاک بعد از مدتی / آتش داغ شهیدانش علم بیرون زده ست
کرده یاقوتی طبقها را ز زر ناب پر / گوییا ضحاک گل بر گنج افریدون زده ست
بر حریر نیلگون آب حیرانم که باد / صد هزاران آژده بی دست و سوزن چون زده ست
گر چه عکس سبزه در جو زنگ بر آیینه است / زنگ غم را صیقل از صد خاطر محزون زده ست
بهر تاب خور فکند امروز بر سرهای شاخ / شب شکوفه چادری کز قرص مه صابون زده ست
چون رسد بر لاله ژاله آیدم زان سنگ باد / کز تکلف لیلیش بر کاسه مجنون زده ست
گفته جامی بود سنجیده در میزان لطف / حاسد ار طعنی زده ست از طبع ناموزون زده ست