جامی › شمارهٔ ۲۳۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چه گویم کز فراقت چونم ای دوست / جگر پر درد و دل پر خونم ای دوست
به زیر پای خود کردی سرم پست / رساندی پایه بر گردونم ای دوست
میان رهروان بودم فسانه / ز ره بردی به یک افسونم ای دوست
چنان از لعل میگون تو مستم / که فارغ از می گلگونم ای دوست
ز نقد عشق اگر خالی بود جیب / چه سود از گنج افریدونم ای دوست
کمم در حشمت و جاه از سگانت / ولیکن در وفا افزونم ای دوست
مگو جامی سگ این آستان نیست / مکن زین دایره بیرونم ای دوست