جامی › شمارهٔ ۲۴۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شب یاد رخت در دل ویران شده ره داشت / ویرانه ما روشنی از پرتو مه داشت
دل داشت در آن زلف سیه خانه ازین پیش / آن بخت کجا شد که دل خانه سیه داشت
سیل مژه بربود مرا همچو خس از جای / خود را نتوانم دگر از گریه نگه داشت
دی جلوه کنان می شدی اندر صف خوبان / با حشمت و جاهی که نه سلطان نه سپه داشت
طرفه کله از ناز شکستی و جهانی / از هر طرفی چشم بر آن طرف کله داشت
افتاد مرا با تو همان قصه که مردم / گویند فلان گلخنی اندیشه شه داشت
جامی که به شمشیر ستم ریختیش خون / جز دعوی عشق تو ندانم چه گنه داشت