جامی › شمارهٔ ۲۴۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بر سر کویی که روزی سرو ناز من گذشت / در زمین بوسی همه عمر دراز من گذشت
بود بیش از حد نیازم با سگان او ولی / ناز آن بدخوی با من از نیاز من گذشت
قامتش را سجده بردم چون بهانه یافتم / دی چو مست ناز از پیش نماز من گذشت
چشم گریان من و خاک کف پای سگی / کو شبی از کوی یار دلنواز من گذشت
شاه غزنین جان همی داد از غم و می گفت نیست / عمر من جز آنچه در وصل ایاز من گذشت
سوخت شمع از آتش اندیشه سر تا پای دوش / چون به مجلس قصه سوز و گداز من گذشت
جامیا مرد حقیقت بین به معنی برد راه / هر کجا افسانه عشق مجاز من گذشت